۱۳۹۴ تیر ۲۳, سه‌شنبه

شعر پل دیدار (غزل رضا محسنی)


ز شعرم مي‌زنم پُل تا به ديدار
فراسوي جهان، در وَهم، پندار

يکايک واژه‌هاي چامه‌هايم
به سوي‌ات مي‌کند اين راه هموار

غزل‌هايم همه بوي تو دارند
تويي دشت پُر از گل، بي خَس و خار

در آن‌جا شادمان دور از هياهو
به درگاه‌ات بيايم مهربان‌يار

من‌ام مدهوش این رویای زیبا
به خوابی بی‌نهایت، گرچه بیدار

گمان‌ات آشنای آریایی؟
خيال‌ات آشناتر هست صدبار

از مجموعه شعر محمد رضا محسنی، ص 61: http://www.rezamohseni.ir/?page_id=94

۱۳۹۴ تیر ۲۱, یکشنبه

تخریب زیست‌بوم و ویرانی محیط زیست!


دلِ پاکِ زمين تنگ است اي دوست /*/ ز جان‌دارِ دوپايي که سخن‌گوست

به روزِ کوه و دشت و جنگل و آب /*/ چه آوردي، ببين اي خفته در خواب!

چه خودخواهانه انسان بر دَد و دام /*/ بتازد تا دمي يابد از آن کام

به آتش، زيست‌بوم بَس گرامي /*/ به ناداني بسوزيم و به خامي

گرامي گر نداري زيست‌گاه‌ات /*/ تَبَه گردي تو در پايان راه‌ات

به ياد کودک‌ات در زادروزش /*/ درختي برنشان در يادبودش

از او اين يادگاري تا هميشه /*/ بماند چون کُند در خاک ريشه

اگر خواهي ز پيوستن نشانه /*/ نهالي برنشان با اين بهانه

به يادِ يار و پيمان، دست-در-دست /*/ بکاريد و شويد از عشق سرمست

اميدم اين بُوَد کين راه و اندرز  /*/ شود آيين انسانيِ بي‌مرز

از مجموعه اشعار محمد رضا محسنی، ص 75

۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه

شعر (غزل) بانگ شباهنگ

يک‌دَم نَشَوَد چهره‌ام آژَنگ /*/ زين راه پُر از ريگ و پُر از سنگ

فرمان چو دهي سخت در اين رَه /*/ با ريمَن و پَتيارِه کُنَم جنگ

با بودن‌ات اين خانه چو پَرديس  /*/ بي بودن‌ات اما شده بي‌رنگ

گر نام و نشان‌ام بِبَرَد عشق  /*/ تَن دَر بدهم شاد بدين ننگ

نيکو نَبُوَد بين من و تو /*/ رفتار فريبنده و نيرنگ

برخيز و بيا کز غم دوریت  /*/ گرديده دل‌ام هم‌چو لب‌ات تنگ

نوميد نشو آريه‌وُش تا /*/ آن‌دَم که رسد بانگِ شباهنگ

۱۳۹۴ خرداد ۲۷, چهارشنبه

غزل پری‌چهره از محمد رضا محسنی

من از آن روز که رفتي و دگر رُخ ننمودي
چشم بر در شده‌ام تا برسد باز درودي

مگرم جامِ جهان‌بين بدهد خسروِ کِي‌زاد 
وَرنَه چون قطره‌يِ پنهان‌شده‌يِ در دلِ رودي

اي پري‌چهره چه خوش بال گشودي و پريدي 
متعلق تو به اين جايِ فرومايه نبودي

دارم اميد زماني که از اين جاي دل‌آزار 
رخت بربسته و آيم به سراغ تو به زودي

نگه‌ات سرد شده، رنگ نمی‌پاشد هیچ
زان دَمِ شومْ، چرا چشم به بیگانه گشودی؟

دل‌بَر او بود که شُد، ورنه تو از آتش عشق‌ات 
چه به‌جا مانده به جز کُپه‌يِ خاکستر و دودي؟

ديدي آخر که هم‌آواز نبودي و بدين رَه 
چامه‌يِ عشق و جنون را تو دِگَرگونه سُرودي

آريا هرچه بگويي، شده ديوانه وليکن 
حيف از آن گوهر زیبا که چنين زشت بِسودي

برگرفته شده از کتاب مجموعه اشعار محمد رضا محسنی حقیقی 1392 (ویرایش یکم): ص 39


۱۳۹۴ خرداد ۹, شنبه

باغ بی‌کاستی


من تو را مي‌جويم اي بي‌کاستي  /*/   سرزمين مهر و عشق و راستي

اي که دور از دست ديوان بوده‌اي  /*/  خود فراخواندي مرا، خود خواستي
---
از مجموعه اشعار محمد رضا محسنی حقیقی ۱۳۹۲: مجموعه غزل، قصیده و..، ص 106

۱۳۹۴ خرداد ۷, پنجشنبه

شعر دست بردار استاد!

دست بَردار تو استاد، که داوَت باد است!  /*/   روزگاران زِ اَزل جاي به نادان دادست

بي‌شُماران چو تو بودند و فراوان شاگرد  /*/  ليک امروز به نيکي ز کدام‌اش ياد است؟!
-
از مجموعه اشعار محمدرضا محسنی حقیقی 1393: ص 118

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

شعر نوروزی بهارانه 2

مژدگانی دوستان، از رَه بهاران می‌رسد --- موسم دیدار یار و وصل جانان می‌رسد

رودها لب‌ریزِ آب و دشت‌ها پُرگل شدند --- آری اکنون بهترینِ روزگاران می‌رسد

پای‌کوبی، جشن سوری، آتش و سرخی آن --- غم ز دل‌ها می‌برد، زردی به پایان می‌رسد

شادمان، قاشق‌زنان، پوشیده‌رو، در کوچه‌ها --- کودکی با دستِ پُر، از رَه خرامان می‌رسد

دوستی از سر کنید ای دوستان، نوروز شد --- قدرِ شادی گر ندانی، غم شتابان می‌رسد

یار را دَربَر بگیر و جام را در دست خود ---  چون دَمِ دل‌دادگان و شادخواران می‌رسد

خودپسندان را رها کن بعد از این در وَهم خویش  ---  «آریا» اکنون زمان خاک‌ساران می‌رسد
***

از مجموعه اشعار محمد رضا محسنی حقیقی ۱۳۹۲: مجموعه غزل، قصیده و..،، دفتر یکم_ویرایش یکم، ص ۶۵